تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker روزانه های خانم الف

روزانه های خانم الف

خانوادگی

پیرو مطالب قبلی و اتفاقهای قبلی باز یه اتفاق مهم تر پیش اومده و اینکه فهمیدم شوهرم به من خیانت می کنه!!!اونم شوهری که ادعای عاشقی اش گوش فلک رو کر می کنه .حالم از این زندگی لعنتی به هم می خوره ...قبلا" یه احساسهایی کرده بودم به چند مورد مشکوک هم برخوردم ولی این آخری چیز و حشتناکی بود نمی دونم چی کار کنم تو وجودم یه کینه ای است که داره تمام وجودمو خورد می کنه حالم ازش به هم می خوره نمی دونم چه جوری برخورد کنم اونم با یه بچه یه ساله که عاشقه محبته...تو این شرایط نمی دونم بتونم تصمیم درستی بگیرم.می دونید خوبه آدم جنبه همه چیزو داشته باشه.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:11  توسط الف  | 

تو این روزهایی که نبودم اتفاقهای خیلی زیادی افتاد باورم نمی شه اما افتاد ....دلم گرفته از این روزها که گذشته اما انگار راهی جز این نبود....

یه اتفاق بسیار مهم این که رئیس من  یه آدم بسیار مذهبی و خشن بود به من پیشنهاد کرد که روابطمون  یه مقدار صمیمی تر باشه!!!! باورم نمی شد که اینم از این دسته آدما باشه این مردا عجب موجودات خبیثی هستند هیچ جوابی بهش ندادم باورش برام خیلی سخت بود .من براش احترام زیادی قائل بودم جدا از اینکه از دوستان شوهرم هم هست.بهم می گه عاشقم شده عین اون سریاله میوه ممنوعه زده به دیوانگی ...حتی می گفت حاضره زنشو طلاق بده ...(این رئیس آدمی بود که توی موبایلش اسم زنش عشق من بود ما یواشکی با بچه های دیگه شرکت کشف کرده بودیم تازه با خانومش روابط دوستانه هم دارم)به نظر شما من چی کار کنم.به سرم زد استعفا بدم اما انقدر گریه و آِه ناله کرد که اگه بری من حالم خراب می شه و همه می فهمن چه بلایی سرم اومده !!نمی دونم اگه به شوهرم بگم آبروریزی میشه که بیا وببین...کمک کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:29  توسط الف  | 

بعد از گشت و گذار طولانی در وبلاگستان و خوندن کلی مطلب گفتم یه سری به وبلاگ فلک زده خودم هم بزنم . گناه داره بیچاره سالی یه بار می یام اینجا یه خط می نویسم .خوشحالم امروز پنج شنبه است چون دوشنبه تعطیل بوده زود پنجشنبه اومد.حالا موندم بعد از ظهر از کجای این زندگی شروع کنم به جمع کردن ! احتمالن بعد از ظهر هم حوصله کار ندارم همه می مونه برا فردا که باید از قبل کلی نذرو نیاز کنم که حوصله کار خونه رو داشته باشم ! این عکسهای ما هم نمی دنم چرا نمی یاد رو وبلاگ کلی عکس می خواستم از آوین بزارم ولی نمی شه حالا عکسهای دیگه ای که از نت گرفتم در عرض ۳۰ ثانیه آپلود می شه ولی عکسهای من نه نمی دنم حجمش بالاست یا چیز دیگه؟ از وبلاگ المیرا کلی هوس کردم برم مریوان دریاچه زریوار عجب جای نازییه! پدر بی مرخصی ای  بسوزه!! آخه ما هر چی مرخصی داریم میریم رشت مخصوصن از وقتی آوین اومده هر ماه مامان اینا میگن پاشو بیا یادمون رفت آوین چه شکلیه ! آوین مارو نمی شناسه بیارش اینجا دلمون تنگه ! حالا اگه بخوام یه ماه نرم کلی گله و شکایت داریم اینه که فعلن باید هر ماهه بریم رشت تا ببینیم کی فرصت می کنیم جای دیگه بریم.خیلی پست مهم و تاثیر گذاری بود!! ( مخصوصن بعد از خوندن این همه مطالب توپ از برو بچ این دیگه آخرش بود!!!) برمیگردم تا بعد.

الف تاثیر گذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:41  توسط الف  | 

avin
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:52  توسط الف  | 

همیشه اونی که فکر می کنی از همه بهت نزدیکتره از همه دورتره و اونی که فکر می کنی از همه با وفا تره از همه نامردتره !! هیچ فکر کردید آدمها چه قدر نامردند!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 2:16  توسط الف  | 

امروز آوین خانوم سه ماهه شد! به سلامتی مامان جون! این کیبرد ما برچسب فارسی نداره من به سختی تایپ می کنم یعنی حدسی! تا بعد!!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 16:20  توسط الف  | 

خیلی وقته که ننوشتم ولی صد بار تصمیم گرفتم بنویسم هر بار مشکلی پیش میومد با این حال وبلاگهای اکثر بچه ها رو می خوندم . از خودمون بگم از وقتی آوین اومده توی زندگیمون یه حالی شده همه چیز .من خیلی موافق بچه نبودم ولی از وقتی خنده های ناز این چهره معصوم رو می بینم به آقای میم می گم چرا این جوجه رو زودتر نیاوردیم آخه خیلی ماهه .بهش می گم دست کوچولووووو پا کوچولوووو خانم کوچولوووووو کلی ذوق می کنه و می خنده و کلی آغون آغون که من می فهمم چی می گی فدات بشم مامان جون! آخرشم من به سرنوشت مامانای وبلاگ نویس دچار شدم که صب تا شب قربون صدقه جوجه شون می شن ! ولی حالی میده همه خستگی از تنت میره با یه نگاه زلال با یه خنده از ته دل بی ریا ای خدا این فرشته کوچیک و همیشه پاک و صادق نگه دار.

عشق کوچولوی مامان امیدوارم با کمک خدا بتونم این احساسات پاک و صادقانه رو تو وجود ت موندگار کنم .عسل قشنگم منو ببخش اگه قبلا" تو داشتنت دچار تردید بودم آخه نمی دونستم تو اینقدر شیرینی جوجه ناز من !

عاشقتم هم من هم بابایی می میریم برات عشق کوچولو.

حسین جان ممنونم ازت . راستی کمکم می کنی عکسهای آوین رو بزارم تو اینجا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 13:30  توسط الف  | 

avin
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:36  توسط الف  | 

سلام

ما اومدیم ایندفعه دو تایی! من و دختر کوچولوم !

جمعه ۴ اسفند یهو احساس کردم دردم داره شروع می شه با تو جه به چیزایی که قبلا خونده بودم فهمیدم که اینا باید درد زایمان باشه چون از قبل هم وقت برا ۹ ام اسفند برای سزارین گرفته بودم زنگ زدم به دکترم گفت پاشو بیا همین الان . دیگه من ساعت ۱ رفتم اتاق عمل و جوجمون ساعت ۱:۱۰ به دنیا اومد . دیگه از جریانات بعد عمل نمی گم هرچند به اون بدی که فکر می کردم نبودولی خدایش درد داشت هنوز زندگیمون نظم پیدا نکرده بیچاره آقای میم مثله پروانه دور من و آوین می چرخه دلم براش می سوزه کاراش دو برابر شده پریروز مچ پاش هم سوخته کلی درد اونم هست بمیرم برات آقای میم مهربون من

راستی راجع به اسم دخملکمون هم بگم که در اوج بی اسمی یهو "آوین" چشمونو گرفت معنی اش هم  قشنگ بود " به زلالی آب پاک و در کردی عشق "

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:16  توسط الف  | 

هر کاری کردم این عکسها نمی یاد رو وبلاگم نمی دونم چرا؟ کمک کمک .....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 15:52  توسط الف  |